سالها پیش یه گردنبند داشتم، از بین همه ی چیزایی که مالکیتشون واسه من بود بیشتر دوستش داشتم،
نه اینکه گردنبند دیگه ای نداشته باشم، نه؛
اما اینو از همه بیشتر دوست داشتم؛
یه روز خیلی اتفاقی متوجه شدم تو گردنم نیست!
حس بدی داشتم از نداشتنش،
تمام خونه رو زیر و رو کردم، هزار بار مسیری که اون روز رفته بودم رو رفتم و برگشتم؛
کلی دنبالش گشتم؛ همه جا سر میزدم شاید بتونم یکی شبیه اون پیدا کنم؛ اما پیدا نمیشد که نمیشد...
سالها از نداشتنش میگذره ولی همیشه احساس نبودنش منو اذیت میکنه؛
تو هم اون گردنبند بودی
نه که یه گردنبند باشی نه!
برام فرق داشتی جانا،
اون مدلی که تو رو دوست داشتم هیچ کس رو دوست نداشتم...
یه روز به خودم اومدم دیدم جات خالیه!
دنبالت گشتم نبودی...
حتی شبیه تو رو پیدا نکردم...
حسرتت هنوز به دلم مونده...
#مرجان_کشاورز
برچسب:
نویسنده: حمید پورحسین